.
بعد نوشت یا با تاخیر نوشت یا ده صبح چهارشنبه نوشت یا...:
دلم می خواد با سر شیرجه برم توی چنین روزهایی!

تاریخ عکس تابستان سه سال قبل. ظهر. شیرجه. با لباس. بی لباس. با دست. با پیشانی. بی پا. فقط و فقط شیرجه.


ظهر یک روز پاییز زمستان. سبقت پاها... چرخ ها... سبقت خود میدان. کاسه ای غذا.
از همه ی کسانی که در حال حاضر بچه دارند یا در آینده بچه دار خواهند شد خواهش می کنم، اگر روزی، روزگاری، کودک دلبندتان را نزد پزشک اطفال بردید تا معاینه اش کند، لطفا موقعی که پزشک مشغول شنیدن صدای ریه ی کودک تان هست با او حرف نزنید. پزشک بیچاره نه تنها حرف های شما را نمی شنود، بلکه همان یک ذره صدایی هم که به زور میان جیغ و گریه و خرخر و تف تف بچه می شنود، به گوشش نمی رسد.
هوا سرد است و من تازه از خواب جنگل های کاج به اتاق بازگشته ام...
بخاری را از نفت پر کرده ای و اتاق را از تاریکی... حالا دست های ما آنقدر کوچک است و سرد که در مشتی برف ذوب می شود
ها کن!
بگذار روی چشمانم بخار بنشیند... پیش از ذوب شدن آخرین انگشت.... بر چشمانم، طرحی از پرنده بکش!
از این زمستان تبر به دست بیزارم و از دست هایی که به سر بریده ی کاج ها ستاره آویزان می کنند
کاش عیسی تابستان به دنیا می آمد